" من در جستجوي قطعه اي

  در آسمان پهناور هستم

  كه از تراكم انديشه هاي پست

  تهي باشد. "

 

 

:: درباره من

 من؟
 نازبانو ،
20 سال دارم.
دانشجوي مهندسي كامپيوتر ...

ديگه؟
همين !


:: ارتباط با من

نامه هاي خودتون رو به اين آدرس بفرستين.

Jst4wblg@yahoo.com


:: آرشيو

 



88 x 31


:: درباره اين بلاگ

يه جاي امن و دنج براي بلند بلند فكر كردن،
براي حرفهاي دلم،
براي دلتنگي هام
و براي شادي هام ...

براي شكستن خودم ...

براي اينكه " خودِ خودم " باشم ...!


:: وبلاگهاي مورد علاقه




:: نظرات شما

اينجا فقط و فقط براي خودم مينويسم.
اما اگه شما هم بنويسيد،
در نظرخواهي (زير هر مطلب)،
مي خونمشون ...













Friday, June 18, 2004

سلام. خوشحالم كه باز موقع امتحانات شد كه من بيام اينجا و دلم بخواد بنويسم و فعال باشم و اصلاً هر روز(!) آپ ديت كنم و اينا ! به تحقيق ثابت شده كه يا زمان امتحانات موقع اين كارهاست يا عيد ! عيد كه گذشت و ما هم اومديم مرامنامه!!!!فرستاديم... حالا هم پابند به اصوليم و برگشتيم !


NaZbanoo    ||  10:09 AM



Friday, April 23, 2004

× خيلي هيجان انگيزه اين Gmail. همين وبلاگ نوشتن نصفه نيمه ما, بالاخره يه جا جواب داد و ما هم دعوت شديم !! 1000 MB Storage و تركيب جالب Label زدن به Email ها و بنيان كار كه بر مبناي همون روال و بنيان گوگل است, يعني Search كردن. خلاصه كه ...GeeeeeeeeeMail ! .آخيش ... پز هام رو دادم, راحت شدم !!!
اما بازم يك كم دير جنبيدم و nazanin@Gmail.comرو گرفته بودند! :- (


NaZbanoo    ||  10:14 AM



Tuesday, April 13, 2004

كاش مي شد تو آروم سرجاي خودت بشيني تا من به زندگي خودم برسم !


NaZbanoo    ||  8:24 PM



Friday, April 09, 2004

* حميد مصدق يه شعر داره – از اون ناب هاش – كه لابلاش هي مي گه: ” كه هنوز ...“؛ و آخرش رو هم اينجوري تموم ميكنه :
هميشه تا نفس آخرين,
بيا,
بيا,
كه هنوز ...
يه جورايي خيلي خوبه ! نمي دونم چرا امشب همش توي سرم بود؛ پيداش مي كنم و مي نويسمش.

* اينجورياست ؛-) :

بيا اي دوست, اينجا, در وطن باش
شريك رنج و شاديهاي من باش
زنان, اينجا, چو شير شرزه كوشند
اگر مردي, در اينجا باش و زن باش !

* اينم سوميش كه حرف دله و مال همين زمان و همين شبه :

” در موسم آدينه كه خاكستري است
يك نكته ساده بشنويد از من امشب

و فقط
پرنده بودن
كافي است.“


NaZbanoo    ||  11:39 AM



Monday, April 05, 2004

× خدا نكنه يهو يه چيز بد شه ... يعني از چشم بيفته. ديگه انگار از اول تخمش تو زمين نبوده, البته براي من! قضيه وبلاگ نوشتنم هم همين شده. يهو بلاگ و اينترنت و ... تعطيل مي شه, مگه مامانه دلش براي شازده پسر اون ور آبش خيلي شور بيفته و ما رو به اي ميل فرستادن- و بالطبع چك ميل!- وادار كنه !
اما در سال جديد – كه گرچه ... نقل و سبزه در ميان سفره نيست و جامت از آني كه مي بايد تهيست - همه مون انديشه هاي زيباي آرمانيمون رو ليست كرده ايم و اسمش رو گذاشتيم ”برنامه هاي سال 83“ . دلجويي از نازبانو, در صدر ليست من قرار داره. تا ببينيم اين ناربانو تا كي تابِ اون نازبانو رو مياره !

× باز هم در ادامه مطلب بالا, من عميقاً شرمنده ام كه اين همه وقته نه جواب كامنت هامو دادم و نه در وبلاگ كسي, تبريك سال نويي به جا گذاشتم. علي الخصوص براي جناب شبح كه به حق, استادند و پدر... و مرا دربدرپيدا كردن فيلم ” شاهزاده خانمي از ماه“ كرده اند !!! :-)

همينطور تازه فهميده ام كه سايه هم از ايران رفته ... مثل خيلي هاي ديگه, مثل خيلي از عزيزترينهاي ديگه ... سايه براي من حكم خورشيد خانوم براي بلاگستان رو داره ! ايشالا تو خاك اونجا هم – اگه موندنيه ! – جون بگيره و قد بكشه ...

در آخر هم بايد بگم ...
” !هيچ پاياني به راستي پايان نيست. در هر سرانجام مفهوم يك آغاز نهفته است. چه كسي مي تواند بگويد تمام شده و دروغ نگفته باشد ؟!“


NaZbanoo    ||  7:43 AM



Monday, February 23, 2004

كلمه پيدا نمي كردم... اولين جمله اي كه بعد از هر سري فكر كردن ميومد به ذهنم اين بود :” محكم خوابوند تو گوشش ... “ ... هي مي خوام بقيه اش رو بنويسم, يه قيافه درب و داغون سيلي خورده مياد جلو چشمم ...بي خيالش مي شم.
نمي شه فكرهام يك كمي لطيف تر شه ؟... از بهار و زيبايي بنويسه ... از گلهايي كه امروز تو بازار گل دم دانشگاه مدت كوتاهي ذوق زده ام كرده بودند ؟ ... عوضش اين چند وقت, مهمترين اتفاقي كه افتاده برام ريختن قبح مرگ بوده ... كه اونم كم چيزي نيست...نه ؟...فكر كنم اين حوادث بد پشت سر هم – زلزله, سقوط هواپيما, انفجار قطار – همه مون رو يك كمي تكون داد ... كاش يادمون نره ... كاش اشتباهات تكرار نشه ... اما مگه زلزله بوئين زهرا و منجيل نبود ... مگه سانحه سقوط هواپيماهاي خرم آ باد و اصفهان نبود ... مگه ... ولش كن ... عادت مي كنيم ... من كه به شخصه خوب دارم كنار ميام ... به همه لبخند مي زنم و مي گم ” بعله, قسمت بوده.“ ... به قول يكي از آشناها :” متاسفانه ايران روي خط زلزله واقع شده, ربطي هم به خدا و پيغمبر نداره !!!“ ... اين هم خوب سيستميه براي كور كردن نطفه همه پرسش هامون در بطن ذهن !


NaZbanoo    ||  11:01 AM



Monday, February 16, 2004

مي گن هر از گاهي آدم بايد كناره بگيره از ميدان ... ما هم همين كار رو كرديم!! ( توجيه تنبليم ! )

اين مدت بيشتر خوندم ... وبلاگ ها رو، حرفهاي دل آدما رو ... وقتي خودت نمي نويسي بيشتر به دلت مي چسبه ! نمي دونم چرا .
حرفها و ديده هاي خودت مي شه يه توپ كه از اين ور سرت قل مي خوره به اون ور. اين توپه هم هي لايه لايه بزرگتر مي شه و سرت رو به دوران مي اندازه ... باشد كه شيكم توپه رو سفره كنيم !!! ...
L.O.A.D.I.N.G….


NaZbanoo    ||  6:26 AM